بیا و حادثه ی بودنت را آشکار کن .
پرنده ات عجیب
خواب قفس می بیند !
*
پ.ن: بدجور خواب آلودو خسته ام .در آرزوی لختی سکوت .
آواز دیگری خواهم خواند .
حرف دیگری خواهم گفت .
و پنجره را
فقط برای تو
خواهم گشود.
*
پ.ن: هیچ وقت نگو دوستم نداری. دوست داشتنت .افیون من است.
دنده را خلاص کن
بگذار حوادث برانند.
توی این جاده ی هموار
چشمهایت را هم ببندی
بستی !
*
پ.ن: به فردا فکر کن. به فردای یک سال پیش از این. درست همین تاریخ.
پ.ن: نوشتم جاده ی هموار تا چیز دیگری نگفته باشم.چون تو نمی خواستی. وگرنه موضوع دیگری در میان بود.
پ .ن : خود سانسوری در اینجا هم اعمال شد!
منی که نه می توانم بنویسم
دردهایم را کجا بریزم
وقتی
مادرم
وطنم را
هم آغوش این و آن می بینم ؟
*
پ.ن: هنوز خوابی؟
حلقه ات
توی کشوی زیر آینه
دارد خاک می خورد.
یادت هست؟
چقدر دنبال این حلقه دویدی!
*
پ.ن : فردا صبح زود بیدارم کن . امشب نمی خواهم بخوابم.
فقط یک خاطره ی خیس می خواهم.
بیا با من
دوباره زیر چنارها
قدم بزن!
*
پ.ن: مالیخولیا شده ام.
تورا در میان مه خاطراتم جستجو می کنم .
تورا که گم شده ای .
تورا که نمی یابم.
*
پ.ن : ندارم.



