![]() |
![]() |
|
| بیمار خنده های تو ام ... . |
|
کدام نوروز ؟ هیچ روزی نو نشده .
* پ.ن: روزت نو. |
|
+ نوشته شده در
یازدهم فروردین 1391ساعت توسط فرانک |
|
|
شال گردن زردی به گردنم پیچیدم و گرفتم نشستم روی دیوار مخروبه ای وسط بیابان. ولی هیچ مار زردی به سراغم نیامد. انگار هنوز سالگشته رفتنم نیست !
* پ.ن : شازده کوچولو. |
|
+ نوشته شده در
چهاردهم اسفند 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
سرم را تکیه میدهم به شیشه ی اتوبوس صدای قلب تو می آید چشم باز می کنم اتوبوس در دست انداز جاده بالا و پایین می رود ! *
پ.ن : داره بهار میشه ...
|
|
+ نوشته شده در
سیزدهم اسفند 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
رفتن تو آرام شبیه بال زدن پروانه یک پاپیون قرمز در یک فضای سفید است که بالاخره می افتد... !
پ.ن: بزن دف دل را ...
|
|
+ نوشته شده در
دهم اسفند 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
منم آن آدمه گریه های بی دلیل.
ب.ن: درگیر زندگی خودمم. زندگیه خوده خودم. نه اینکه اینجا نشسته ! می فهمی ؟ خوده خودم.
|
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم بهمن 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
چرا اینقدر دور و در سایه؟ بیا چراغ برایت می اورم. |
|
+ نوشته شده در
سی ام دی 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
گاهی فکر کردن به گذشته اونقدر برام ترسناکه که ترجیح میدم به تصور اینده ای که می دونم هیچ وقت نمیاد خوش باشم ... درگیر روزمره ام ... |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم آذر 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
باید بروم باید تمام این کابوس ها بی خابی ها بیداری ها را بردارم و بروم ... * پ.ن: این را خودم دوست ندارم ادامه بدم. نه اینکه نتونم. نمیخام !
|
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم آبان 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
برای رفتن
بهانه های تو بزرگ برای ماندن بهانه های من بزرگ بهانه هات بی شمار بهانه هام بی شمار... * پ.ن : ننوشتن طولانی... باعث این افتضاح شد !
|
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم آبان 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
روزهای پاییزی سرد و غمگین و بی آفتاب. تو شبیه آفتاب. من شبیه پاییز. * پ.ن : سردمه ....
|
|
+ نوشته شده در
هفتم آبان 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... * پ.ن: دلم برای خودی که اینجا " جا " گذاشتم ، تنگ شده بود و مرا برگرداند...
|
|
+ نوشته شده در
پنجم آبان 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
پایان کار وبلاگ رو اعلام میکنم... * پ.ن: نقطه . |
|
+ نوشته شده در
دوم مرداد 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
صبح می شود. ظهر عصر شب . و باز صبح می شود. و من این تقویم را ورق می زنم . و تو نمی آیی که نمی آیی. و این زمین امتداد می یابد در جهت روزگار دیگری. و این شهر رنگ عوض می کند. و این تاریخ نو می شود. و همه چیز کهنه ... . من اینجا وقتی سیگار هایم تمام شود خاطرات تو را پک می زنم . تو بر نمی گردی که نمی گردی ! * پ.ن: صبح شده . |
|
+ نوشته شده در
پنجم تیر 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
این روزها هوا سرد نیست. و سر ها در گریبان نمی ماند. ولی هنوز بی جواب می ماند سلام هایی که در پی همدردی اند ... * پ.ن: زمستان است ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوم تیر 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
پریدن از این پنجره به سوی آن پرتگاه جراتی می خواهد که این روزها در کسی سراغ ندارم ! پرنده شو... بپر ! * پ.ن: دلم را گرفته است درد ! |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم خرداد 1390ساعت توسط فرانک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من اینجا بالا آورده ام تو را ، با درد!
|
|
RSS
|