تبليغاتX
آواز پر جبرئیل
بیمار خنده های تو ام ... .
 

 

کدام نوروز ؟

هیچ روزی نو نشده .

 

*

پ.ن: روزت نو.

+ نوشته شده در  یازدهم فروردین 1391ساعت   توسط فرانک | 
 

شال گردن زردی به گردنم پیچیدم و گرفتم نشستم روی دیوار مخروبه ای وسط بیابان.

ولی هیچ مار زردی به سراغم  نیامد.

انگار هنوز سالگشته رفتنم نیست !

 

*

پ.ن : شازده کوچولو.

+ نوشته شده در  چهاردهم اسفند 1390ساعت   توسط فرانک | 
 

 

سرم را تکیه میدهم به شیشه ی اتوبوس

صدای قلب تو می آید

چشم باز می کنم

اتوبوس در  دست انداز جاده

بالا و پایین می رود !

*

 

پ.ن : داره بهار میشه ...

 

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1390ساعت   توسط فرانک | 
 

رفتن تو

آرام

شبیه بال زدن پروانه

یک پاپیون قرمز در یک فضای سفید است

که بالاخره می افتد... !

 

پ.ن: بزن دف دل را ...

 

+ نوشته شده در  دهم اسفند 1390ساعت   توسط فرانک | 
 

منم

آن

آدمه

گریه های بی دلیل.

 

ب.ن: درگیر زندگی خودمم. زندگیه خوده خودم. نه اینکه اینجا نشسته ! می فهمی ؟ خوده خودم.

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1390ساعت   توسط فرانک | 
 

چرا اینقدر دور و در سایه؟

بیا

چراغ برایت می اورم.

+ نوشته شده در  سی ام دی 1390ساعت   توسط فرانک | 
 

گاهی فکر کردن به گذشته اونقدر برام ترسناکه که ترجیح میدم به  تصور اینده ای که می دونم هیچ وقت نمیاد خوش باشم ...

درگیر روزمره ام ...

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1390ساعت   توسط فرانک | 

باید بروم

باید تمام این کابوس ها بی خابی ها بیداری ها را

بردارم و بروم

...

*

پ.ن: این را خودم دوست ندارم ادامه بدم. نه اینکه نتونم. نمیخام !



+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1390ساعت   توسط فرانک | 
برای رفتن

بهانه های تو بزرگ

برای ماندن

بهانه های من بزرگ

بهانه هات

بی شمار

بهانه هام  بی شمار...

*

پ.ن : ننوشتن طولانی... باعث این افتضاح شد !


+ نوشته شده در  بیست و سوم آبان 1390ساعت   توسط فرانک | 

روزهای پاییزی

سرد و غمگین و بی آفتاب.

تو شبیه آفتاب.

من شبیه پاییز.

*

پ.ن :  سردمه ....


+ نوشته شده در  هفتم آبان 1390ساعت   توسط فرانک | 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...


*

پ.ن: دلم برای خودی که اینجا " جا " گذاشتم ، تنگ شده بود و مرا برگرداند...

+ نوشته شده در  پنجم آبان 1390ساعت   توسط فرانک | 

پایان کار وبلاگ رو اعلام میکنم...


*

پ.ن: نقطه .

+ نوشته شده در  دوم مرداد 1390ساعت   توسط فرانک | 

صبح می شود.

ظهر

عصر

شب .

و باز صبح می شود.

و من این تقویم را ورق می زنم .

و تو نمی آیی که نمی آیی.

و این زمین امتداد می یابد

در جهت روزگار دیگری.

و این شهر رنگ عوض می کند.

و این تاریخ نو می شود.

و همه چیز کهنه ... .

من اینجا

وقتی

سیگار هایم تمام شود

خاطرات تو را پک می زنم . 

تو بر نمی گردی که نمی گردی !


*

پ.ن: صبح شده .


+ نوشته شده در  پنجم تیر 1390ساعت   توسط فرانک | 

این روزها هوا سرد نیست.

و سر ها در گریبان نمی ماند.

ولی هنوز

بی جواب می ماند

سلام هایی که

در پی همدردی اند ...


*

پ.ن: زمستان است ؟


+ نوشته شده در  دوم تیر 1390ساعت   توسط فرانک | 

پریدن از این پنجره به سوی آن پرتگاه

جراتی می خواهد

که این روزها

در کسی  سراغ ندارم !

پرنده شو...

بپر !


*

پ.ن:  دلم را گرفته است درد !


+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1390ساعت   توسط فرانک |